سفارش تبلیغ
صبا ویژن
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
  آزاد و رها[1]
 

دوست دارم درباره اطلاعات روز بیشتر بدانم

    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدید : 1480
کل یادداشتها ها : 2

نوشته شده در تاریخ 86/5/2 ساعت 8:15 ص توسط آزاد و رها


کربلایی کاظم ساروقی؛ بیسوادی که حافظ کل قرآن کریم شد

کربلایی کاظم ساروقی؛ بیسوادی که حافظ کل قرآن کریم شد

حدود یک صدسال پیش در روستایی به نام ساروق که آنروزها از دهات بزرگ حومه اراک محسوب می شد، واقعه ای در اعماق خاموشی روی داد که طی آن جوان پاک نهاد 27ساله ای به نام محمدکاظم کریمی که هنوز به مکتب نرفته بود و به قول خودش ملا ندیده بود، به یکباره حافظ کل قرآن شد. واقعه ای که محمدکاظم بعدها سعی در مخفی نگه داشتن آن داشت اما به ضرورتی که پیش آمد آن راز از پرده بیرون افتاد و برای سالها بزرگترین علمای دینی ایران، عراق، کویت و مصر پیرامون آن به بررسی و مطالعه پرداختند و اغلب قریب به اتفاق ایشان براین معجزه قرآنی مهر تأیید نهادند. آیت الله سیداحمد زنجانی، آیت الله سیدعبدالله شیرازی، آیت الله مرعشی نجفی و آیت الله مکارم شیرازی از جمله این بزرگانند.
برای ثبت چند و چون این رخداد عظیم و معجزه قرآنی بر آن شدیم تا با فرزند ارشد ایشان که هم اکنون در سن77 سالگی هستند و بدون واسطه در جریان آن اتفاق بوده اند ملاقاتی داشته باشیم و ماجرا را از زبان حاج اسماعیل کریمی که خود نیز آموزه های قرآنی را مستقیماً از پدر به یادگار دارند بشنویم.
یک شب آدینه و نزدیکی های میدان پلیس شهرستان قم به اتفاق عکاس روزنامه کیهان سرپرستی استان مرکزی مهمان حاج اسماعیل هستیم.
حاج اسماعیل کریمی با آن صورت استخوانی و محاسن سفید، خودش را میان عبای قهوه ای رنگش پیچانده است و ما آماده می شویم تا ماجرای کربلایی کاظم را از زبان فرزندش بشنویم.
ضمن تشکر از شما که زمینه را برای انجام این گفتگو فراهم کردید. اجازه بدهید که از شما درباره سالهای جوانی و خلق و خوی پدر، در سالهای قبل از آن واقعه سؤال کنیم و بپرسیم که ایشان در آن سالها اساساً در چه حال و هوایی بوده اند.
-بسم الله الرحمن الرحیم. پدرم مرحوم حاج محمدکاظم در سال 1300 هجری قمری در روستای ساروق و در خانواده ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام کودکی به کار کشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره ای از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می کرد.
¤ چه زمینه هایی پیش آمد تا آن واقعه یعنی حفظ کل قرآن کریم توسط پدرتان روی دهد.
- پدرم اهل مسجد و منبر بود و آن روزها یعنی قبل از سال 27مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حایری در حوزه علمیه اراک بودند و هنوز به قم تشریف نبرده بودند. ایشان ماههای محرم هر سال مبلغی را به روستای ساروق می فرستادند. یکسال محرم کربلایی کاظم به مسجد می رود و روحانی اعزامی از اراک درمورد خمس و زکات و اهمیت آن صحبت می کند. کربلایی کاظم چند روز بعد و تحت تأثیر سخنان روحانی با ارباب ده صحبت می کند و می پرسد که آیا شما زکات گندمی که زمینش را من می کارم پرداخت می کنی؟ ارباب ناراحت می شود و می گوید: تو به کار من کاری نداشته باش و خودت هرکاری می خواهی بکن. پدرم می گوید حالا که زکات نمی دهی من هم برای تو کار نمی کنم بعد با حالت قهر روستا را ترک می کند و مدت سه سال در اطراف اراک به فعلگی و کارگری می پردازد. بعد از مدتی ارباب پشیمان می شود و برای او پیغام می فرستد که حاضرم زکات بدهم و پدرم مجدداً به ساروق برمی گردد و مشغول کشت و کار می شود.
¤ از آن واقعه بگویید کی و چگونه اتفاق افتاد؟
-بعد از آنکه پدرم مجدداً به ساروق برمی گردند تا مشغول کشاورزی شوند، بذری را که قرار است بکارند ابتدا زکاتش را می دهد و بعد به کشت و کار می پردازد. یک سال تابستان که گندمهایش را چیده و کوبیده بود و در «خرمن جا» ریخته بود تا باد بدهد اما آنروز باد نمی آمد مرد فقیری که هر ساله از پدرم مقداری گندم می گرفت نزد پدرم می آید و می گوید: کربلایی قدری گندم می خواهم تا به آسیاب ببرم فرزندانم گرسنه هستند. پدرم می گوید: می بینی که باد نمی آید. تا برایت گندم آماده کنم با این حال برمی گردد به ده، غربال می آورد و مقداری گندم غربال می کند و به مرد می دهد. بعد می رود مقداری علف برای گوسفندان می چیند و به سمت خانه به راه می افتد. در بین راه به امام زاده ای که به «72تن(1)» معروف است می رود و فاتحه ای می خواند وقتی بیرون می آید تا علف ها را به دوش بگیرد و به خانه ببرد ناگهان دو سید عرب نورانی و بسیار خوش سیما با لباسهای عربی و عمامه سبز نزد او می آیند و به او می گویند؛ محمدکاظم بیا با هم در امامزاده برای بچه های پیغمبر فاتحه ای بخوانیم.
پدرم می گوید: من الآن در امامزاده بوده ام و فاتحه خوانده ام آنها اصرار می کنند و پدرم داخل امام زاده می شود. در قسمت اول امام زاده که مزار 15مرد است، فاتحه می خوانند وقتی می خواهند به قسمت «40دختران» بروند، پدرم می گویدکه نباید به آنجا رفت چون آنها زن هستند و شنیده ام که مردها نمی توانند آنجا بروند یکی از آن آقایان می گوید: اشتباه کرده اند، اینها خرافات است. اگر چنین باشد پس مردها نمی توانند قبر حضرت زینب در سوریه و حضرت معصومه در قم را زیارت کنند. و تاکید می کنند که بیا فاتحه بخوان. بعد می روند قسمت دیگر که 15 مرد و یک خانم هستند و آنجا هم فاتحه می خوانند. یکی از آن آقایان به پدرم می گوید: محمد کاظم کتیبه های سقف امام زاده را بخوان! پدرم به سقف نگاه می کند و خط هایی به صورت نور برجسته را می بیند که قبلاً نبوده بعد می گوید: آقا من سواد ندارم، مکتب نرفته ام، چطور بخوانم. آن آقا دوباره تکرار می کند که بخوان ! بعد می گوید: ما می خوانیم تو هم بخوان و در حالی که با دست به سینه پدرم می کشد شروع می کنند به خواندن 6 آیه از سوره اعراف از آیه 54 تا 59:
«بسم الله الرحمن الرحیم، ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره، الاله الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین2...»
پدرم بعد آن آیه را با چند آیه پس از آن همراه با آن سید می خواند و آن سید همچنان دست به سینه او می کشد تا می رسند به آیه 59«انی اخاف علیکم عذاب یوم العظیم3»
پدرم بعد از خواندن آن آیات سرش را برمی گرداند تا با آن آقا حرفی بزند اما کسی را آنجا نمی بیند بعد با خودش می گوید که آنها یا امام بوده اند یا فرشته؟ اسم مرا از کجا می دانستند؟ آنها غریب بوده اند؟ آنها قرآن را در سینه من گذاشتند و رفتند. بعد بی هوش می شود و تا اذان صبح در امام زاده می ماند. بعد که به هوش می آید نماز صبح را می خواند. هوا که روشن می شود علف ها را برمی دارد و به منزل می آید پدربزرگم می گوید: دیشب کجا بودی. خیلی دنبالت گشتیم. می گوید: دیشب امام زاده بودم و ماجرا را تعریف می کند. اهل خانه فکر می کنند که دعایی شده یا جن گرفته پس او را نزد همان واعظی که هر ساله به ساروق می آمد می برند.
¤ آیا نام واعظ را می دانید؟
- بله، حاج شیخ صابر عراقی. بعد آقا صابر می پرسد: پسر جان چطور شده آیا سواد داری. پدرم می گوید: نه سواد ندارم. کسانی هم که آنجا بوده اند گواهی می دهند که سواد ندارد. بعد می گوید: خب حالا قصه چیست؟ پدرم ما وقع را توضیح می دهد. آقا صابر می پرسد چه چیز را یادت دادند. پدرم شروع به خواندن قرآن می کند. آقا صابر می گوید: این قرآن می خواند. جن گرفته نیست. به او کرامت شده آقا صابر قرآن می خواهد، می آورند هر جایی از قرآن را که باز می کند و یک آیه می خواند پدرم بقیه اش را می خواند آقا صابر می گوید: حالا که به تو کرامت شده برویم خط هایی را که در سقف امام زاده است ببینیم. وقتی وارد امامزاده می شوند می بینند نه خطی است، نه نوری!
مدتی پدرم این کار را مخفی می کند تا سال 1318 شمسی که به قصد زیارت عتبات عالیات از ساروق بیرون می رود.
¤چرا کربلایی کاظم این واقعه را مخفی می کرد؟
- به دو دلیل: اول اینکه می ترسید نکند ثواب اخروی آن به واسطه علنی شدن آن کم شود و دیگر اینکه ممکن بود مردم به دلیل این معجزه قرآنی به او کمک مالی کنند که اصلاً به این کار راضی نبود و در طول عمرش از کسی کمک نگرفت.
¤ بعد چه اتفاقی می افتاد؟
- وقتی پدرم قصد می کند که به سفر عتبات عالیات بروند، حدوداً 40 ساله بودند و من حدوداً 12-13 سال داشتم. پدرم در حرکت به سوی کربلا در تویسرکان توقف می کند و در آنجا با آیه الله آشیخ محمد سبزواری و آیه الله خالصی زاده که در بغداد بوده اند و در زمان تسلط انگلیسی ها در عراق- در ایران به حالت تبعید زندگی می کرده اند مواجه می شوند.
البته پدر ایشان هم در راه مبارزه با استعمار انگلیس در عراق شهید شده بودند.
یک روز این دو نفر در حال مباحثه آیه ای را می خوانند پدرم که می شنود می گوید آیه را اشتباه می خوانید. آقای خالصی زاده به پدرم می گوید شما روستایی هستید و با این مسایل آشنا نیستید. پدرم جواب می دهد که من حافظ کل قرآن هستم و از آنها می خواهد که وی را امتحان کنند. آنها هم چند نوبت پدرم را امتحان می کنند و می بینند که این درحد معجزه است پس از آن خالصی زاده پدرم را نزد خود نگه می دارد.
¤ آیا شما و خانواده هم تویسرکان بودید؟
- نه پدر خانواده را با خود نبرده بود اما وقتی قرار شد نزد آقای خالصی زاده بماند آمد و ما را هم به تویسرکان برد که اقامت ما در تویسرکان و ملایر 7 سال طول کشید در همان سالها بسیاری از علمای ملایر پدر را امتحان کردند و آنجا روزنامه ای بود به نام «مرد مبارز» که شرح حال کاملی از پدرم به چاپ رساند. بعد از مدتی واقعه حافظ قرآن شدن پدرم به گوش یکی از علمای مشهور همدان به نام آخوند ملا علی همدانی رسید در همین زمان آقا سید عبدالله شیرازی که در نجف اقامت داشتند و قصد عزیمت به مشهد را کرده بودند در همدان توسط ملاعلی همدانی از قضیه پدرم مطلع می شوند. آسید عبدالله با پدرم ملاقات می کند و وقتی یقین می کند که مرد بی سوادی حافظ کل قرآن شده است پدرم را با خود به نجف می برد.
پدرم در طی 4 ماه اقامت در نجف، کربلا و کاظمین مورد آزمون علمای آن زمان قرار می گیرد و همه اذعان می کنند که این معجزه و کرامت خداوند است. در عراق روزی در مجلسی کتاب «مغنی البیب» که علمای شیعه و سنی به آن استناد می کنند، آیه ای از کتاب خوانده می شود که پدرم می گوید آیه اشتباه است و وقتی که علمای عراق پاسخ قانع کننده برای نظر پدرم ندادند او را برای اثبات ادعای خود به کویت دعوت می کنند.
در آنجا پدرم قرائت درست آیه را اثبات می کند. بزرگ علمای آنجا شیخ علی خان کویتی بعد از آن به ایران می آید و در تهران به همت سید ابوالقاسم کاشانی در سال 32 و در زمان مصدق جلسه ای مطبوعاتی تشکیل می دهد و شرح حال کربلایی در برخی جراید آن زمان چاپ می شود.
¤ کدام جراید؟
-از جرایدی که می توانیم نام ببریم یکی همین کیهان ، دیگر اطلاعات و... برخی خبرنگاران خارجی هم در جلسه مطبوعاتی حضور داشته اند.
متعاقب این گفتگو شرح حال پدرم در روزنامه ندای حق که پایگاه مذهبی ها بود به سردبیری سیدحسن عدنان و خبرنگاری مرحوم عباس قله زاری در 14شماره چاپ می شود. بعد خبر حافظ قرآن شدن کربلایی محمدکاظم به گوش علمای دیگر می رسد. مثل آیه الله العظمی بروجردی آیه الله العظمی مرعشی نجفی، آقا سیدمحمد حجت کوه کمره ای که خیلی به پدرم علاقه داشت، همچنین آیه الله صدر، پدر امام موسی صدر، آیه الله سید عبدالله شیرازی وآیه الله میلانی که نظر همگی این علما درمورد پدرم مکتوب است و در برخی کتابها چاپ شده است4. برخی از آقایان که هنوز هم در قید حیات هستند ازجمله آیات عظام مکارم شیرازی، وحید خراسانی، نوری همدانی، جعفر سبحانی،... مصباح یزدی همگی از پدرم امتحان به عمل آوردند. همچنین همین اواخر حضرت آیه الله خامنه ای به من فرمودند: موقعی که شهید نواب صفوی، کربلایی محمد کاظم را به مشهد آوردند و در بالای منبر او را به علما معرفی کردند من طلبه جوانی بودم و از کربلایی سؤالهایی درباره قرآن و آیات قرآن کردم و حافظ قرآن شدن ایشان را جزو کرامات دیدم.
¤ شنیده ایم که شهید نواب صفوی مرحوم کربلایی کاظم را به شهرهای مختلف می برد و معرفی می کرد قضیه چیست؟
-شهید نواب صفوی و همچنین برخی همفکران او در فدائیان اسلام ازجمله شهید سیدعبدالحسین واحدی و شهید خلیل طهماسبی به کربلایی خیلی اعتقاد داشتند و نواب جز اینکه مرحوم کربلایی را به چند شهر کشور برد و معرفی کرد. یک نوبت نیز پدرم را با خود به کنگره حفاظ مصر به این کشور برد و گفت شما معتقدید که فقط اهل سنت حافظ قرآن هستند حال آنکه این مرد شیعه و بی سواد است اما کل قرآن را در حافظه دارد. علمای آنجا هم پدر را مورد آزمون های مختلف قرار دادند ازجمله در دانشگاه الازهر مصر.
علمای عراق چطور؟
-عرض کردم زمانی که پدرم در نجف بود علمای نجف ازجمله آیه الله سیدمحسن حکیم، آیه الله سید عبدالهادی شیرازی، سیدمهدی شیرازی، علامه امینی ]صاحب الغدیر[، آیه الله کاشف الغطاء و آیه الله خویی، از وی امتحان به عمل آوردند. حتی آیه الله سیدمحسن حکیم یک کفن برای پدرم خریده بودند و آن را در حرم حضرت علی(ع) متبرک کرده بودند با خود به ایران آوردند و به پدرم دادند. پدرم نیز مدتها آن را به همراه وصیت نامه ای با خود به همراه می برد و وصیت کرده بود که اگر مردم همراه با این کفن مرا در قم دفن کنید.
¤ به نظر شما که سالها با پدرتان همراه بوده اید چرا خداوند تنها کربلایی کاظم را مورد لطف خود قرار داد؟
-اتفاقاً همین سؤال از پدرم شده بود و وی پاسخ داده بود که من سه چیز را رعایت می کردم که شاید به خاطر همین سه چیز موردلطف خداوند قرار گرفتم:
اول اینکه هرگز لقمه حرام نخوردم، و دوم نماز شبم ترک نشد، سوم پرداخت خمس و زکاتم را هرگز قطع نکردم. پدرم می گفت وقتی می خواهم لقمه شبهه ناکی بخورم احساس سیری به من دست می دهد. پدرم می گفت روی سینه ام نوری را می بینم که به محض مواجه شدن با لقمه حرام آن نور به تیرگی گرایش پیدا می کند و اگر لقمه حرامی بخورم بالا می آورم.
¤ شنیده ایم که کربلایی کاظم باوجود بی سوادی قرآن را از غیرقرآن تشخیص می داد اگر ممکن است توضیح بدهید.
- بله، ایشان قرآن را به صورت نور می دید، یک روز آشیخ مرتضی حایری پسر آیه الله حایری یزدی کتاب جواهر را جلو پدرم باز می کند و می فرماید این قرآن است پدرم نگاه می کند و می گوید همه سیاه است. این قرآن نیست. اما پدرم در میان متن جواهر به آیه ای برمی خورد و می گوید اما این آیه قرآن است.
آیه الله مرعشی نیز یک روز یک کتاب فارسی را مقابل پدرم باز می کند (تعلیمات دینی) و می گوید قرآن است. اما پدرم بازهم می گوید: نه کلمات و حروف سیاه است، قرآن نیست.
¤ مشهور است که کربلایی کاظم قرآن را قهقرا می خواند. یعنی از انتها به ابتدا.
-بله پدرم سوره های قرآن را به راحتی و بدون مکث از انتها به ابتدا می خواندند یک وقت پدرم خدمت آیه الله بروجردی(ره) می رسند و ایشان امتحان از پدرم به عمل می آورند بعد می فرمایند ما سوره حمد را نمی توانیم از آخرش بخوانیم، اما کربلایی کاظم سوره بقره را می تواند از انتها به اولش بخواند.
¤درمورد فوت کربلایی کاظم و چگونگی آن هم توضیح دهید.
- پدرم 20روز قبل از فوتش در ساروق درباره مسئله فوت و دفن خود در قم صحبت کرد. بعد گفت من همین روزها فوت خواهم کرد. اگر مردم جنازه ام را به قم منتقل کنید و در آنجا به خاک بسپارید. بعد کمی درنگ کرد وگفت خب اگر من اینجا بمیرم شما برای انتقال جنازه ام به قم دچار مشکل می شوید، من می روم قم. بعد فردا صبح به قم رفت و 20روز بعد در آنجا فوت کرد و در قبرستان نو به خاک سپرده شد.
پانوشت ها:
1-امامزاده 72تن ساروق در باغ بزرگی قرار دارد، که پی بنای آن مربوط به قرن ششم هـ.ق است. امامزادگان مدفون شده در آنجا 72تن هستند. زمانی که امام رضا(ع) در طوس تشریف داشتند علویونی که در مدینه، کوفه و نجف بودند برای ملاقات امام به سمت مشهد حرکت می کنند. اما عوامل مأمون امام را به شهادت می رسانند و دستور می دهند که علویون را برگردانند و اگر مقاومت کردند شهید کنند. این امام زادگان در جریان حرکت به سمت مشهد به شهادت می رسند و در سه مجموعه دفن می شوند یک بخش 15نفر به اضافه یک خانم به نام «نصرت خاتون»، در بخش دیگر 15مرد و در بخش دیگر 40زن مدفون شده اند که به 40 دختران معروف است.
2-سوره اعراف از آیه54: پروردگار شما خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز ]شش دوران[ آفرید، سپس به تدبیر جهان هستی پرداخت. (پرده تاریک) شب و روز... و شب به دنبال روز به سرعت در حرکت است و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید که مسخر فرمان ما هستند. آگاه باشید که آفرینش و تدبیر (جهان) از آن اوست و حکم نافذ فرمان اوست. بلندمرتبه است آفریننده عالمیان.»
3-که من بر شما سخت از عذاب بزرگ می ترسم.
4-ازجمله این کتاب ها می توان به کتاب کاروان عظیم بنی فاطمه در ساروق از داوود نعیمی و محمد سعید شفیعی و کتاب کربلایی کاظم مرد بیسوادی که ناگهان حافظ قرآن کریم شد از سید ابوالفتح دعوتی و کتاب داستان حافظ قرآن شدن کربلایی کاظم از مرکز انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) اشاره کرد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11



  



نوشته شده در تاریخ 86/4/21 ساعت 11:9 ص توسط آزاد و رها


السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)

کیست که نام تو را به دل براند و قصه مهربانیت را به عصیان بفروشد!

همه آنان که مادرند و مادران ایرانی نام گرفته اند

قصه مهربانیت را برای کودکانشان بازگو کرده اند

تو را خلاصه خوبی های عالم می دانند

 نامت زهرا عشق - کلامت کلام قرآن و مهربانیت مهربانی کوی دوست

 رسول خدا (ص) فرمود:

هرکس زهرای مرا شادمان کند مرا شاد ساخته و هرکه او را برنجاند مرا رنجانده است .

سلامت باد ای گل یاس بوستان عشق . سلامت باد

آن شب همه ی فرشتگان خدا نیز خانه مهربانیش را به نظاره نشسته بودند.

علی بود و قامت رنجورش

 و فضه بود و آبی که آرام آرام قامت مظلومه را شست شو می داد.

با او می گفت تو را فاتح خیبر نامیده اند!

چگونه می شود قامتت را غرق اندوه و عزا دید؟

فرمود: آن روز که باغبان بزرگ لاله ها گل یاس را به امانت به من سپرد

این گونه بازوانش کبود نبود.

سلامت باد ای گل یاس بوستان عشق سلامت باد سلامت باد

 



  





طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ